ماجرای دیگری بزرگ

Posted on Posted in ادبیات, داستان
اشتراک گذاری


زمستان هشتاد و پنج بدترین فصل همه ی زندگی من بود. در یک موسسه ی فرهنگی برای آدمهایی با درجه هوش پایین نقد ادبی تدریس می کردم و در یک روزنامه ی سیاسی دو آتشه یک ستون معرفی کتاب داشتم و خوب می دانستم که تنها راه پرداخت به موقع اجاره خانه و نمردن از گشنگی، حفظ این ستون هشتصد کلمه ای است. هیچ پولی در چنته ام نبود و دست کم به بیشتر از ده نفر از ژورنالهای حرفه ای بدهکار بودم و هر وقت یکی از آنها را دستگیر می کردند، یک نفس راحت می کشیدم ، چون لااقل برای مدتی طولانی نمی دیدمش و وقتی هم که آزاد می شد آنقدر نکبتی اطرافش را می گرفت که طلبهایش را فراموش می کرد. بعضی وقتها دوست داشتم با تمام جبهه ی ضد فرهنگ حکومت تبانی کنم و همه شان را با هم دستگیر کنیم و همه شان را به رگبار ببندیم تا اثری از طعنه و گنده دماغی طلبکارهایم باقی نماند. اما باز وقتی یکی شان زندانی می شد،  عذاب وجدان می گرفتم و به خودم قول می دادم بعد از آزادی اش، همه پولش را برگردانم . اما هیچ وقت نتوانستم سر قولم بمانم .
کتابهای مربوط به ستون معرفی کتاب را روزنامه می خرید و من بایستی هر هفته سه جلد کتاب تازه منتشر شده می خواندم و دو هزار و چهارصد کلمه در رسای آنها می نوشتم. بعضی ها را نصفه نیمه می خواندم و بعضی ها را هم اصلا نمی خواندم . با این حال هر هفته سه ستون هشتصد کلمه ای پُر می شد و کلی آدم به جان کلی آدم دیگر می افتاد تا من بتوانم پنج شنبه ها یک کیسه ی بزرگ سیب زمینی، نان، تخم مرغ، کره ی پاکتی، ماکارونی، رب گوجه، سویا و یک باکس سیگار بهمن کوچک بخرم. وقتی هم که تعداد کتابها بالا می رفت، همه شان را نصف قیمت به دستفروشهای انقلاب می فروختم و با پولش آخر ماه دو کیسه عرق از مجیدیه می خریدم و چند روزی هم ساندویچ همبرگر می خوردم. مجیدیه تنها خیابان این شهر بود که احساس می کردم آدمهایش را می شناسم و بی اختیار به اغلب عابرهایش سلام می دادم. همینکه کیسه های قلمبه ی عرق ارمنی را در آستین کاپشنم جاساز می کردم و پایم را در رسالت می گذاشتم، دوباره تنهاییم یادم می آمد.  لغزش چراغ گردان آمبولانسها و ماشینهای پلیس در ظلمات نیمه شبِ آن خیابانها، تجربه ی یک تجاوز واقعی بود و به مراتب بیشتر از ملاقات با عکاس صفحه ی حوادث که چهار بار پول دستی به من داده بود و هیچ راهی هم برای دستگیری اش نبود، به لرزه ام می انداخت و تا وقتی به خانه می رسیدم و چفتی در را می انداختم پس لرزه هایش ادامه داشت.
مست که می شدم با صدای بلند شعر می خواندم، کانتاتهای باخ را گوش می دادم، عاشق آن صحنه ی تصادف در “پرواز بر فراز برلین ” بودم و تمام دیالوگهای آن سکانس را از بر می گفتم. از ترکیب کلمات “دوران آینه ای” ، “دیگری بزرگ” “ابژه ی زنانه ” و “کلام محوری” بیشتر از هر چیز دیگری لذت می بردم و تمام مدت دنبال سوراخی بودم که این کلمات را در آن فرو کنم و انصافا هر جایی که می گذاشتم  می نشست. خوبی این ماجرا در این بود که می شد جلوی این کلمات عنوان اصلی انگلیسی اش را هم آورد و با چند نقل قول از این یکی و آن یکی  کار آن هشتصد کلمه ی لعنتی را یکسره می کردم. آخر شبها هم جلوی یک فیلم پورن ایتالیایی ، که بیشتر از هزار بار دیده بودمش، خوابم می گرفت و صبحها با صدای ناله های خفیف و مقطع یک زن بلوند که ناخنهایش لاک عجیبی داشت – و تا به حال هم لاک دست هیچ زنی را به این زیبایی ندیدم- ، بیدار می شدم
هیچ کسی سراغم را نمی گرفت و خودم هم منتظر کسی نبودم. در تمام آن روزها فقط یکبار زنگ در خانه ام را شنیدم و تا به الان هم نفهمیدم چه کسی پشت در بود. راستش می ترسیدم از باز کردن این در خوشم بیاید و دوباره منتظر صدای زنگ باشم . واضح است. در را باز نکردم تا به هیچ صدایی شرطی نشوم. هر جور هم که حساب می کردم باز هم مطمئن بودم که آدم مهمی پشت آن در نیست. خیلی راحت میتوانستم حدس بزنم یا یک گدای نیمروزی است، یا یک بازاریاب پُرچانه ی لوازم مربوط به سرویس بهداشتی است. یا یک دختر دانشجوی بیچاره که برای موسسه های تحقیقاتی پرسشگری می کند و یا یک پستچی با دستکشهای کُلفت و سیبیل یخ زده اش، دعوتنامه ی جشنواره ی مطبوعات را برایم آورده است .
احتمالا حدس آخرم درست تر از همه بود. چون فردای همان روز عکاس صفحه ی حوادث در آخرین پاگرد پله های طبقه ی آخرِ دفترِ روزنامه مُچم را گرفت و سرآسیمه گفت: هر جوری حساب کردم یک سوم اش رو باید بدی به من.
تمام دارایی هایم را  در ذهنم حساب کردم و متوجه شدم با دست بالا گرفتن قیمتهای فروششان هم نمی توانم از خجالتش دربیایم چه برسد به یک سوم اش. ولی خب لبخند پیروزمندانه ای زدم و گفتم: حتمن.
همین که وارد ساختمان شدم صدای هورای جماعت کل طبقه را لرزاند. با اینکه هر روز بیشتر از خبرهای مربوط به ادبیات ، اخبار سیاسی را پیگیری می کردم ، ولی هیچ خبری مبنی بر استعفا یا خودکشی رئیس جمهور به چشمم نخورده بود. چون تنها در آن صورت ممکن بود چنین هیاهوی عظیمی در این روزنامه ی شکست خورده ی سیاسی برپا شود. با هر مکافاتی که بود از لای دست و پا و بوسه ها و بغل ها خودم را به اتاقم رساندم. دبیر ویژه ی شعر که دختر مسنی بود و زیر چشمهایش گود عمیقی داشت و بیشتر از بیست بار هم پیشنهاد دوستی من را رد کرده بود ، جلوتر آمد و گفت : تبریک می گم … برنده ی بهترین نویسنده ی مقالات ادبی شدی. عکاس صفحه ی حوادث چنان بازویم را چسبیده بود که قدرت تکان خوردن نداشتم. مثل یک مشک خالی تکانم داد و با صدای رگه دارش گفت: اگه پنجاه هزار دیگه بزاری رو جایزه ت حسابت با همه ی بچه ها تصفیه می شه.
راستش اصلن خیال نداشتم پولشان را پس بدهم و روش دستگیری ها را ترجیح می دادم. انصافا روش خوبی بود و این جشنواره ی لعنتی همه ی قاعده ی جدید زندگی ام را به هم ریخته بود. دیگر لازم نبود به خاطر قایم شدن از دستشان به جای آسانسور ، صدو بیست و هشت پله را بالا بروم. حالا می توانستم با شهامت به چشمهایشان خیره شوم و در ستایش ادبیات انقلابی حرف بزنم. دبیر ویژه ی شعر برای ویرایش مطالبش با من مشورت می کرد و صورتش را تا آنجایی که راه داشت به صورتم نزدیک تر می کرد. یک روز هم درِ اتاق را پشت سرش بست و روی میزم خم شد و با صدای گرفته ای گفت : حس می کنم یادداشتهای جدیدت رو تند می نویسی…نگرانم که یکهو بیان سراغت و دستگیرت کنن. این جمله ها در آن صدای گرفته تحریکم کرد. با تمام وجود دوست داشتم این اتفاق بیافتد. دوست داشتم آنها ستون بیچاره من را بخوانند و به خاطر “دیگری بزرگ” کاری بکنند. اما سرم را تکان دادم و دستم را روی گودی باریک کمرش گذاشتم. گفتم : هیچ نگران نباش… ما اینجا هستیم که جایزه بگیریم و بدهی هامون رو با زندانی ها صاف کنیم. راستی من الان عاشق زنی هستم که موهای بلوندی داره و ناخنهاش را با سه تا رنگ لاک می زنه. می خوای ببینیش؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *