ادبیاتشعر

سفرنامۀ برزخ

A travelogue of Purgatory
فایل صوتی شعر را از اینجا بشنوید

 فرو رفته، زانوزده، بی‌‌رمق
بازگشته از جنگی بی‌سرانجام با خویشتنِ خویش
اُفتاده بر پوستِ مرطوبِ بیشه‌زارِ سَروهای وحشی 
خیره در رقصِ آرامِ یک لکه ابرِ سرگردان
بر متنِ آسمانِ فراخ
و غرق در اندیشه‌ای که هرگز زاده نمیشود
شاید که خدایی از گوشه‌ای نظاره‌ام کند.

اکنون اینجا هستم!
انباشته در گوشتی ملتهب و خونی روان
گمشده در دهلیزهای یقینی که به تسخیرش آمده بودم
اما چه زود در سایه‌اش به گُمان افتادم.


فردا هم دوباره اینجا هستم!
در  سوگ و عطش، در افسوس و وسوسه
پلک که می بندم در شن زارِ سوزانِ حافظه‌ام
دو چشم گداخته از متن تاریکِ اتاقی در تبِ تابستان
  به زانوهای لرزانِ روح‌ام می‌خندند.


اکنون من دشمن خویشتن‌‌ام
و هیچ در خاطره‌ام نیست
جز تن برهنه‌ی زنانی در میانه‌های شب
که انگشت اشاره بر لب میگذارند
و به شوق و اندیشه‌ام فرمان سکوت می‌دهند‌.
اندیشه‌ای انباشته در گوشتی مُلتهب و خونی روان
شوقی گمشده در دهلیزهای یقینی که به تسخیرش آمده بودم
اما به سُخره‌ام گرفت.


و توأمان آنجا بودم!
در سرخیِ کوتاهِ شفق که شُکوه اش چندان نپائید
و همچون موهای تلخ ریخته بر شانه‌های برهنه‌ی مادرم؛ زیبابود! 
آنچنان زیبا که بگریم، اما سرخ شدم.
سرخ و گرم و تاول‌زده
 بازگشته از جنگی بی سرانجام با قلب خویش
قلبی همزاد ناکامی در برزخ زنان
که یکسره میجو‌شد
در سوگ و عطش در هزار وسوسه و‌افسوس
و دیگر  حتی کوره‌راهی به بلندی‌ها نمی یابد؟


 از نفس افتاده، وامانده، کورمال 
چون دوره‌گردهای مفلوک
در پسماندهای حافظه‌ام به دنبال چیزی می‌گردم
که هرگز نشناخته‌ام . 
حافظه‌ای که همچون شهرهای به جامانده از جنگ، گُنگ است
و کوچه‌ها و کودکانش بی‌نام ونشان مانده‌اند 
تا یکی برخیزد 
و به نامی که از یاد برده‌اند خطابشان کند.


اکنون من دشمن خویشتن‌ام!
 اینگونه بی‌نقشه و بی‌چراغ به نبرد آمدم 
و جز زوزه‌ی طوفانهایی که از شُش‌هایم برخواست
آیه‌ای نشنیده‌ام. 

آنجا؛
زاده شدم تا ویرانه‌ها را ویران‌تر کنم 
و اینجا؛
برهنه از مأمن‌هایی که ساکنانش
یک عُمر در جوار گرمایش خُفته بودند؛ گریختم.
 شاید که خدایی از گوشه‌ای نظاره‌ام کند!


 در گریز مأمنی نیست
و آنکه همواره می‌گریزد
 رستگاری‌اش را به زمان بخشیده است 
و هر زخمِ کُهنه را با زخمی مُهلک‌تر تسکین می‌دهد.
 آنکه از خودش می‌پرسد: من کیستم؟ 
دیگر نامی برای خود نمی‌یابد. 
و آنکه در نامی ساکن میشود
هرگز چیزی نمی‌پرسد. 
همچون رقصِ آرامِ آن لکه ابرِ سرگردان
بر متن فراخِ آسمان
هر جا باد بخواهد، می‌رود.

و تو!
ای اُفتاده بر پوستِ مرطوبِ بیشه‌زارِ سَروهای وحشی!
در تو عصاره‌ی درختان نیست تا عُمری بایستی
تا لک لک‌ها بر شانه‌های موازی‌ا‌ت لانه‌ کنند. 
رگهای تو هر جا که بخواهد می‌روید
و از رؤیاهای بیکران سیراب می‌شود. 

تو پاره پاره بزرگ می‌شوی
و پاره پاره خواهی مُرد. 
شاید که خدایی از گوشه‌ای نظاره‌ات کند!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *