تنهایی ِ سانچوپانزا

Posted on Posted in ادبیات, داستان
اشتراک گذاری

خدا پیش از هر چیز «سفر» را آفرید و بعد «شک»، و بعد «نوستالوژی»

نمی دونم چی شده که دوباره سر از این طرفا درآوردی؟ به هر حال خیلی هم مهم نیس. شاید یه گندی زدی که می خوای یه مدتی این دور و برا قایم شی. یا اینکه دوباره فاز خودکشی مُدکشی برداشتی . به هر حال شک ندارم که هر چی باشه پای یه زن توش هس. فکر نکن برام مهمه ها. اصلن تو چه اهمیتی برای من می تونی داشته باشی؟! . فقط وقتی زنگ زدی و صدای گرفته ت رو شنیدم دلم برات سوخت. راستش من همیشه دلم برات می سوزه. حس می کنم هیچ جایی رو این زمین نداری. انگار همه جا غریبی.. حتی تو این سگدونی. یه غُربتیه مفلوک با دو کارتُن کتاب و یه مُشت افاضات به درد نخور . می دونی! من و تو اگه تو این شهر به دنیا نمی اومدیم هیچ وقت رفیق نمی شدیم. اخه من چه شباهتی با تو دارم؟. هیچیم شبیه تو نیس. تنها نقطه ی مشترکمون تنفس هوای گٌه این شهر بود و دخترای تاپاله ای که ساعتها بالای پشت بومشون وامیستادیم  برا یه لحظه هم که شده هیکل قناس شون رو با لباس خونه ببینیم و سر آخر هم کُتک بخوریم. حتی وقتی یادم می افته که چطوری بهم یاد دادی جلق بزنم، حالم بهم می خوره. هیچ وقت یادم نمی ره که چقدر ترسناک بود. تمام شب از خدا می خواستم من رو ببخشه و مثه سگ می لرزیدم. هوم . خیلی احمقانه س. تو همه ی اون سالها زورت از خدا هم بیشتر بود. یادمه تمومه اون شبها به خودم قول می دادم دیگه نبینمت ولی هیچ وقت نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم. بیا ! بیا از این طرف بریم. این کوچه دیگه بن بست نیس. خونه ی سیروان[۱] رو کوبیدن. الان از اینجا راست میریم جلویِ اون خرابه ی لعنتی. سیروان هم مثه تو یه ناکس بود. یه سر به هوای روانی که هیچوقت نتونست یه جا آروم بگیره. بعده اینکه رفت حزب ، اینا باباش رو مجبور کردن بره دنبالش و بیارتش. بنده خدا باباش تمومه مرغهاش رو یه شبه حراج کرد و رفت و با هزار بدبختی آوردش. واسه اینکه آزادش کنن سند خونه ش رو گرو گذاشت. اونم نامردی نکرد و نشون به اون نشون یه هفته بعدش کوله رو بست و دوباره برگشت حزب. اینا هم نامردی نکردن و عرض بیست و چهار ساعت خونه شون رو مصادره کردن و چند ماهی هم میشه که کوبیدنش.
هوم … خوب می فهمم الان به چی فکر می کنی. اون درخت مو، تُف، انگار نامردا این درخت رو از قصد باقی گذاشتن تا مثه ابولهول به آدمایی که از اینجا رد می شن، خیره بشه و یادشون بندازه که یه روزی نمی تونستن از این کوچه به این راحتیا گذر کنن و برن تو اون خرابه.
آخ آخ، چقدر زیر این درخت تو سر و کله ی هم می زدیم. خودت هم خوب می دونی که همه بچه ها به خاطر خواهرش می رفتن خونه شون. هر بار هم یه بهونه ای داشتیم. کاردستی، درس و مشق، روزنامه  دیواری، تمرین تئاتر مدرسه. اون روزی که خواهرش پوستر  باجو [۲] رو به تو داد همه  بچه ها داشتن از حرص پاره می شدن. با سوران و کاوه تصمیم گرفتیم فرداییش بکشونیمت تو خرابه و کونت بذاریم . ولی وقتی از حصار خرابه دیدیم زیر همین درخت داری با سوما[۳] لاس میزنی تازه فهمیدیم که تو کون همه مون گذاشتی و ما خبر نداریم. الان سوما زنه آرش غفوریه. بعد اینکه خونه شون رو کوبیدن بابا مامانشم رفتن خونه ی آرش. زنم می گه آرشه همه ش تو نونوایی غُر می زنه که باید بیشتر از بیست تا نون بهش بدن، اونا هم لج کردن نمی دن. آخه نونوایی ها رو سهمیه بندی کردن.
پاشو، پاشو، بیا بریم یه چرخی هم تو خرابه بزنیم. من خودم ده سالی می شه اینجاها نیومدم. آخرین بار اومده بودم دنبال داداش کوچیکم. آخه از همون سالها اینجا شده بود عشرتکده واسه بچه های ده دوازده ساله . وقتی پام رو گذاشتم اینجا، درست همونجایی که وایسادی، یکهو به یادت افتادم. یادم افتاد که چطوری همه ما رو مچل خودت کردی و با اون نقشه ی گنج احمقانه ت ساعتها از ما کار می کشیدی. خیلی دوس دارم که بدونم تو مغزت چی می گذشت؟ داداشم رو تو همون اتاقی پیدا کردم که رو دیوارش عکس چه گوارا کشیدی، ناکس داشت علف می کشید. نقاشی هنوز رو دیوار بود. اون موقع فکر می کردم بهترین نقاشیه دنیاس، ولی وقتی دوباره چشمم بهش افتاد فهمیدم که هیچ شباهتی به چه گوارا نداشت و خیلی هم زشت و بد ترکیب بود. بیشتر شبیه کریم حمال بود تا چه گوارا، ها ها، دستت رو بده من. تو دیگه پایتخت نشینی و با این شلوار تنگت نمی تونی از این دیوار بالا بیای. اووف. جر خورد. ها ها، خدا رو شکر کن که شلوار پات بود و گرنه خودت جر می خوردی، یالا، اها، آفرین، فقط مراقب باش اون آجرا نریزن، هم ما وزنمون بالا رفته، هم این دیوارا ضعیف تر شدن. بیا، آروم بیا. چقد سیبیل بهت میاد.
پسر تو یه آشغالی! یه آشغالی که هیچوقت نمی شه دورت ریخت. مثه کارنامه های مدرسه یا کارتای عضویت کتابخونه و استخر. به درد هیچی نمی خورن ها، اما باز آدم نمی تونه دورشون بندازه. تمومه روزای سردی که لب مرز، بنزین قاچاقی چهل تومنی رو تو نفت کشای عراقی خالی می کردم به یاد تو می افتادم . راستش دلم برات تنگ می شد. دلم می خواست بعد کار می اومدم پیشت و یه بطری عرق مشتی خالی می کردیم توو معده مون و با تمومه توانمون ناری ناری [۴] رو می خوندیم و بعدش هم تو از اون کُس شعرای نیچه پیچه برام می گفتی و بهم ثابت می کردی که باید آزاده باشم و برقصم و سرپیچی کنم . چه حرفای مفتی، هاها، حتی چند تایی هم از اون کتابات رو خریدم ، ولی هیچوقت چیزی ازش نفهمیدم. تو همیشه خوب حرف می زدی و زنا رو خر می کردی. من همیشه خودم رو به تو می چسبوندم که یه چیزی هم به من بماسه. ولی نشون به اون نشون که غیر از زن خودم نتونستم هیچ زن دیگه ای رو از نزدیک لخت ببینم.
پشت سر من بیا، به این دیوارا دیگه اعتمادی نیس. یکی از اون سیگارات رو بده و همین جا بتمرگ. اینجا همون اتاقیه که مرغای دُزدی رو توش کباب می کردیم. میدونی! . من بعضی وقتا حس می کنم که تو چیزای خوبی هم داشتی. مثلن کتاب متاب می خوندی. یا اینکه دوس داشتی یه چیزی رو عوض کنی. از فیلمها و انقلابها حرف می زدی. ولی نمی دونم چرا من حتی یه بار هم در مورد اون کارات کنجکاو نشدم. همه ی چیزایی که به من بخشیدی خلاصه می شد توی دزدی و کلاشی و زن و فیلم سکسی و خالی بندی. خیلی جالبه پسر! تو هیچوقت نمی دونستی چیکار باید بکنی. خوبی تو این بود که می دونستی چه کارایی نباید بکنی . درست برعکس من. هوم …چه فندک خوشکلی، این رو بهت پس نمی دم. حتی اگه یکی از اون زنای دوروبرت هم بهت داده باشه بازم بهت پس نمی دم. آخه من هیچ وقت از تو هیچ کادویی نگرفتم. اصلن اگه بخوای با یه چیزی معاوضه ش می کنم. یادته اون نوار کاست سکسی که توی خونه ی ما قایمش کردیم؟ یادته گفتم داییم پیداش کرده و سرش کتک خوردم؟ راستش دروغ گفته بودم. اون رو نگه داشتم و هنوزم نگاش می کنم. الان فقط وقتایی که دلم می گیره می ذارمش . حتی راست هم نمی کنم . مثه یه ترانه ی قدیمی، مثه ناری ناری چشمام رو پُر از اشک می کنه. می دونی چی من رو به گریه می ندازه؟ سالها باورم نمی شد که یه همچین چیزی واقعیت داشته باشه. باورم نمی شد که آدما بتونن جلوی دوربین لخت بشن و دست جمعی خودشون رو به همدیگه بمالن. می فهمی پسر! اصلن تو کَتَم نمی رفت . شاید فکر کنی که من یه احمقم. ولی وقتی ناله هاشون رو می شنیدم ،همیشه دلم برای اون زنا می سوخت و دلم می خواست زار بزنم. مثه همین الان که دلم برای تو می سوزه و دلم می خواد باهات گریه کنم. توی اون فیلم یه زنه بود که تو می گفتی شبیه مادره بهنامه. پسر تو یه آشغالی! یکی دیگه از اون سیگارات رو بده.
می دونم که تو هیچکدوم از این چیزا یادت نمونده. می دونم که حتی یه بار هم خواب اون روزا رو نمی بینی. شک ندارم حتی عارت می یاد که بهشون فکر کنی. خُب حق داری. من توی این سگدونی تنهام و چاره ای جز غرق شدن ندارم. غرق شدن توی روزهایی که شبیه این روزا نیس. هوم… راستش من همه ی خطرهای زندگیم رو با تو تجربه کردم. تو حق داری فراموش کنی . چون بعدش میلیونها خطر دیگه رو با آدمای دیگه تجربه کردی. من از اینجا بدم میاد. از زنم بدم میاد. از نفسش که توی خواب به دماغم می خوره بدم میاد. می دونم که بعضی روزا داداش کوچیکم رو می بره توی تخت خوابمون. فکر نکن برام مهمه. چه اهمیتی داره . اون حتی به اندازه ی اون سومای تاپاله هم خوشکل نیس. از اینکه هیچوقت شبیه زنای توی اون فیلم نیست ازش بدم میاد. از خونه هایی که این کوچه ها از کنارشون رد می شن بدم میاد. از سرمای اینجا بدم میاد. فکر نکن تو بهتر از منی!. تو هم یه بیچاره ی سرگردونی!. از تو هم بدم میاد. اصلن برام مهم نیس که چرا برگشتی. حتی دلم برات می سوزه. چون یه آشغالی. یه آشغال سرگردون که نمی تونه حتی یه دبه بنزین رو توی نفت کش خالی کنه. دستت رو بردار!. زنا اصلن برام مهم نیستن. از اینجا برو و هیچوقت برنگرد. برو یه جای دیگه قایم شو. یه جای دیگه بمیر. اصلن بوی بنزین رو به همه تون ترجیح می دم. بهم نزدیک نشو آشغال. وقتی مادر بهنام اومده بود ملاقات مامانم، من همونجا توی بیمارستان خودم رو خیس کردم. تو یه آشغالی. من یه زن دارم که شبها منتظرمه . هیچکی منتظر تو نیس . منم هیچوقت منتظرت نبودم که برگردی . برگرد همون فاحشه خونه ای که بودی. خوب می دونم که هیچ کدوم از این چیزا رو به خاطر نمیاری. از آدمایی که فراموش می کنن و الکی سر تکون می دن بیشتر بدم میاد. این فندک گُهت رو هم نمی خوام. تو یه آشغالی . یه آدم پست . فراموش کردن بدترین صفت آدمای پسته. تو پستی. یه آشغال پست ملعون.

[۱]سیروان: اسم  کُردی برای مردها
[۲]باجو: روبرتو باجو کاپیتان تیم ملی ایتالیا در دهه ی نود میلادی
[۳]سوما: اسم دخترانه ی کُردی
[۴]ناری ناری: یک ترانه ی عاشقانه ی کُردی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *